سلامت نمی کنم زیرا همیشه پیشم بوده ای . نزدیک ِ نزدیک .« اقرب من حبل الورید» . سلامت نمی کنم چون همیشه در قلبت بوده ام و احساسات زیبا و ناگفتنی ات را میزبانی کرده ام . در تمام طول چند روز گذشته این جملات و خیلی جملات دیگر ، که پاک فراموش کرده ام را با خود مرور کرده ام . راستی چه باید بگویم ؟ آن چیست که می تواند ترجمان دل عاشقم باشد ؟ می دانم همه را در فرصت های زخمی این تن گداخته ام جا گذاشته ام و جز اندکی باخود نیاورده ام . اینها را ساعت سه بعداز ظهر نوشته ام . همین امروز پنجشنبه یازدهم بهمن ماه . ولی تحریرشان از روز اولی بوده است که بستری شدم . فقط یکشنبه ساعت یک و نیم که دیگر نبودی . نبودی چون من هم نبودم . لابد بیهوش بوده ام و کارد جراج لابلای اعضا و جوارحم به جستجوی عیب و علتهایم می چرخید .و درست همان موقع هردو ی ما نبودیم . بعد که به هوش آمدم تو هم آمدی . حی و حاضر، بر بالین رنجورم . بادسته گلی از لبخند بر لبانت . همان موقع داشتم همین حرفها را باخودم مرور می کردم . الان هوا ابری است . مثل دلم که همیشه ابری بوده است . مثل دلم که یک هفته است هم ابری و هم بارانی است . نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده . نمی دانی چقدر وجودم پاره پاره از درد فاصله است .نمی دانی چقدر اشتیاق دیدنت را دارم ؛
سینه خوام شرحه شرحه از فراق / تابگویم شرح درد اشتیاق
محال است گفتن و سخت است شنیدن . همین امروز ظهر حوالی یازده و خورده ای بود که آوردندم خانه . بازهم تو بودی در آستانه دروازه ی تنهایی ام ، با دسته گلی از انتظار ، که توی درخشش زلال چشمهایت پر پر می شد . مثل همین الان که روبرویم ایستاده ای . با طره ای از گیسو که پای چشم راستت نشسته.کنار میزی که دسته گلی رویش در حال پلاسیدن است .و گلدانی که آن طرف تر از تحمل غیرممکن گلهای پلاستیکی دارد می ترکد . تقابلی تثلیث گونه ساخته ای . من اینگونه تصور می کنم . شاید اشتباه کرده باشم . سخت بود نوشتن اما خلوت بودن خانه برای ساعتی اغوا کننده بود .به هر زحمتی بود نشستم .و نوشته خود از قبل مهیا بود . انگشت هایم دستور از قلبم می گیرند و توان از ذهنم که هنوز سبز سبز است . کلمات سرازیر می شوند روی صفحه ی نمایشگر همانگونه که دل می گوید .
« در پس آینه طوطی صفتم داشته اند / آنچه استاد ازل گفت بگو می گویم »
و استاد ازل جز عشق هیچ نیست . با خود می گویم در انتظار گذاشتنت هیچ روا نیست .
تلفن همراهم دست برادرم نبود . اول قصد کرده بودم بسپارمش به او . بعد گفتم نه . خاموشش کردم . اگر برای همیشه خاموش می شدم هیچ خوبیت نداشت دست کسی می ماند . در خلوت ما جای غیر نیست .
«مدعی خواست که آید به تماشا گه راز / دست غیب آمد و بر سینه ی نامحرم زد »
و تو هم که تلفنت را واگذار کرده ای . هرچند که اگر داشتی هم ، من نمی توانستم این همه که دردلم انباشته بودم به زبان تقریر کنم .
« گفته بود م چو بیایی غم دل با تو بگویم / چه بگویم که غم از دل برودچون تو بیایی »
اما خاموش نوشته ها یت (تو بخوان آفها یت )را خواندم . اینها چه بودند که نوشته بودی ؟ این را بدان که من معصومانه تر از این حرفها خواهم مرد . از خوابت نوشته بودی . آدمهای گرفتار تعبیر خوابهایشان آرزوها و ترسهایشان است . من بسیار از خوابهای خوب و بد تورا دیده ام و سراسیمه رمیده ام ، که همه حکایت از ناکامی و امیدواری ام داشته اند . چون من هم مثل تو گرفتارم .
حالا آمده ام خانه . با همان دردسرهای بیشماری که خبر داری . هفته ی آینده تما ما مرخصی استعلاجی خواهم بود . ولی اگر فرصتی شد ، خیلی دوست دارم با هم صحبت کنیم .این حداقل ممکن است . نه ؟
"من نیازم تورو هر روز دیدنه / از لبت دوست دارم شنیدنه " .
می دانم تو هم حال و روز خوبی نداشته ای . منو ببخش عزیزم . منو ببخش
دوستت دارم
آن گونه که
قطره ی آبی زلال
روی ی نازکای سبز علفی
می بوسمت
آن چنان که
سبزی پاک برگی
در سپیدای تن روشن برفی vآرآرام