تبليغاتX
کیوان و ستاره

  تمام تاريكي شب را در تب و هذيان دويده بودم و بي قرار و دلتنگ به صبح رسيده بودم . بر نيمكت سبز بامدادي ، همان جا  كه خمار وخواب از سر و ديده بيرون مي اندازيم ، دوست  صاحبدلم  نشسته بود و ديوان حافظ گشوده  و به لسان الغيب ، لبش را  معطر مي كرد . تا ديدمش خنديد .

 گفتم : چه  مي خواني در سحرگاهي كه پاييزش  صولتي تمام  دارد و زمستانش شوكتي در راه ؟

 گفت : دل غمزده اميدوار مي گردانم به پاره بيتي زيبا از خواجه ي شيراز كه الفت ديرينه ام  با اوست .

 گفتم :آري  شنيده بودم كه عاشقان پلك مي بندند و كتابش مي گشايند .

 گفت : بي شك راست آيد اگر تو راست باشي .

 گفتم : حديث دلم را بگويد كه راست تر از اينم  چيزي نيست .

گفت : برروان خواجه درودي فرست و نيت كن .

 لب به ذكر حمد جنباندم و آن دوست ،انگشت اشارتش را در ميانه كتاب كرد و ميوه اي اين چينين از آن باغ  برين بر من عرضه كرد ؛

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 9:35 توسط کیوان و ستاره |

سلام

(...)

جاي تمام كلمات عاشقانه اي كه در تمام زمانها و مكانها ي زندگي ام  تنها و تنها به تو تعلق داشته و خواهد داشت را ، ميان اين دو ابرو برايت  خالي مي گذارم .

 

اين نامه روز پنج شنبه نوشته شده است . يعني درست همان روزي كه نامه ات  را ديدم . خيلي كوتاه و برنده بود . درست مثل تندر . از اول هم گفته بودم نبودن تو دست خودت است  و لي بودن من در عرصه ي زندگي و در عشق به تو نيز دست خودم خواهد بود .براي همين مي گويم ؛  من تا ابد با غم تو خواهم بود . نوشته بودي مي روي كه ديگرشاهد  رنج كشيدن من نباشي . قضاوتش را به عهده ي خودت مي گذارم  . رنج خواهم برد يا اين كه رفتن تو نقطه ي پاياني بر آلام و دردهاي من خواهد بود ؟ يك بار قبلن هم گفتم عشق تو علت  درد هاي  من نبوده و نيست ، بلكه دليل شناخت دردهايم است و بس  . پس با رفتن تو دردي از من حل نخواهد شد ، كه هيچ   بلكه درد نبودنت  هم به آن  اضافه خواهد شد  . همان طور كه تا امروز  شده است . نمي دانم  چه بگويم .... از ديروز توي درياچه اي  زرد رنگ  از بي حسي   غوطه مي خورم . شايد اين حرفها براي كسي كه تصميم خودرا گرفته است  بي معني باشد ...بنابر اين ادامه نمي دهم .

 براي خودم آرزوي مرگ مي كنم و براي تو فراموشي كامل من و يك زندگي خوب آفتابي .

هيچ وقت فكر نمي كردم  اينطور تموم شه . هرگز ...

+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 8:24 توسط کیوان و ستاره |

 

 
تو وهمي

وهم گنگ جويبار

كه ندانسته

به كام آبي دريا
 
                                               خالي مي شود

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 18:1 توسط کیوان و ستاره |

 

گزارش يك رويا

 

ديشب خوابت را ديدم . خيلي كوتاه بود . مثل يك جرقه كوتاه ، ناگهاني و درخشان بود  ؛ دراز كشيده بودم توي اتاق .توي همان اتاقي كه درختهاي پرتقال و ليمو در حنجره اش لبخند مي زنند .   تاريك بود . نه خيلي  تاريك . ولي بر عكس توي حياط روشن روشن بود . بعد آمدي و بلاتكليف توي درگاه ايستادي . دستانت را زير بغلت زده بودي .

شلوار و بلوز سياهي پوشيده بودي و ازاطراف هيكلت نور مي آمد تو،  ولي جسمت  ضد نور شده بود . سياه  سياه . لاغر ِ لاغر  ايستاد ه بودي و به من نگاه مي كردي كه توي اتاق بي خيال دراز كشيده بودم و يك پايم را روي پاي ديگرم انداخته بودم و سعي مي كردم از ميان سياهي فزاينده اي كه روي جسمت متمركز شده بود صورت خندانت را ببينم . هرچه سعي مي كردم نمي توانستم صورتت را ببينم .اين را فردا صبح فهميدم . وقتي خوابم را مثل آدامس مي جويدم  فهميدم كه صورتت را نبايد ديده باشم .

 ولي  گويا تو همچنان كه در چهارچوب در ايستاده بودي مرا نگاه مي كردي . نگاه  ما نبايد با هم تلاقي كرده باشد .اين را هم  همين الان كه دارم اين را مي نويسم  فهميده ام . فهميدم چون در آن  ثانيه ها و دقايق حس خوبي نداشتم .ناله مي كردم .  مثل كسي كه در تمام طول شب جاييش درد بكند ، خيلي سعي مي كردم قشنگي پرتو نگاهت را صيدكنم ولي  سياهي و تاريكي مثل يك جسم سخت و كدر پرتو نگاهمان را منكسر مي كرد و به جاي خيلي دوري پرت مي كرد . بعد چهارچوب شك و ترديد را رها كردي . انگار صداي تصميمت را مي شنيدم .

يك راست آمدي تو ونشستي  كنارم .  آرنجت را گذاشته بودي  روي شكمم و صورتت را به صورتم نزديك كرده بودي . خيلي نزديك . آنقدر نزديك كه بوي نفسهايت را مي شنيدم و گرمي صورتت را حس مي كردم . حس غريبي بود . آنقدر غريب كه دوست داشتم در ابديت صورتت شناور بميرم .احساس مي كردم كه در صورت تو متولد شده ام . نطفه ام  در نگاه زيبايت بسته شده است .به همين خاطر دوست داشتم در نگاهت براي هميشه تمام شوم . و بعد فاجعه اي اتفاق افتاد .

به ناگاه   زن غريبه اي  در درگاه بر سر خلوت ملكوتيمان  هوار شد . بناي جارو جنجال و گريه و زاري را گذاشت . جيغ مي زد و موهايش را مي كند و صورتش را   مي خراشيد . به سوي تو حمله ور شد و من مستاصل و نا توان بودم و نفسهايم ياري هيچ حركتي را به من نمي داد . براي خلاصيت ،  خودم را در اعماق  بيداري كشنده ام پرتاب كردم .

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 18:19 توسط کیوان و ستاره |

خواستم برات هدیه ای بفرستم;

نسیم گفت : مرا بفرست تا موها یش را نوازش کنم .

باران گفت : مرا بفرست تا صورتش را بشویم و اشک ها یش را پاک

کنم .

ناگهان قلبم گفت : مرا بفرست تا دوستش بدارم ...

و تنها تو همه وجودم شدی ...........
 

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 12:3 توسط کیوان و ستاره |

 

 

 

« فَمَن عَشَقَ و كَتَمَ و ماتَ ، ماتَ شهيدا»

آه

 

باز هم بايد به كلمه پناه بياورم . به كلمه هاي رهايي بخش . كلمه هايي كه هميشه به نجاتم آمده اند . دليلش را مي دانم . چون كلمه هم تنها بوده است . روزگار درازي كلمه،  تنها ي تنها بود .جز كلمه هيچ نبود ، و  كلمه خدا بود . آري كلمه خدا بود . خدا كلمه است . و من به كلمه پناه مي برم .از عشق به خدا پناه مي برم .همان عشقي كه تنها راه گريز انسان است . و خود گريز ناپذير است . چه شگفت انگيزاست اين عشق . داروست . داروي دردهاي مزمن بشريت امروز. - حتا ديروز - حديثش مفصل است . گاهي در قعر خاك تپيده و گاه در افلاك  پريده .شايد روزي اينها را به تفصيل برايتان تعريف كردم . از عشق مولانا و شمس ، خاقاني و عطار ، حافظ و ديگران .اما حالا حرف ديگري دارم -  عشق داروي دردهاي بي كسي و بي دردي است و خود  دردي است بي پايان . چون ترياك است كه  هم دارو و هم دردست  .

چند روزي است كه آسمان شبهايم بي ستاره است .آسمانم ابري است و آسمان ابري بي ستاره است .  نه حرفي است و نه حديثي .  شايد دارم مجازات مي شوم . شايد زيادي مغرور بوده ام  . به قول رحماني  شايد ؛

اين روزها آنقدر دوست بوده ايم

كه وقت دشنمي است ...

نمي دانم . راست است ، عشق غرور  مي آفريند و من مغرور شده ام و ستاره اين را درك كرده است  . به خودش حق داده است  كه اندكي بالهايم را قيچي كند . آخر راه  بام را ياد گرفته بودم . گاه مي شد كه از حيطه ي حياطش لختي بال زده باشم و خيال برم داشته كه من هم كسي هستم . وقتي مي خواهي عاشق باشي بايد  بي كس شوي . تنها شوي . قربان شوي . عريان شوي . عريان از همه ي داشته و نداشته هات . بايد كه هيچ نداشته باشي و هيچ نشناسي جز معشوق . اصلن همه چيز معشوق باشد و جز معشوق چيز نباشد . گاهي اين نبوده ام . مي خواهم اعتراف كنم . مي خواهم شكسته شوم  . خودم را بشكنم . خورد شوم . صداي شكستنم دنيا رابردارد . بايد فريفته ي اين نقش و نگار نشوم . من بوده ام . نبايست مي بودم . بودن از آن من نبوده است . بود عاشق به معشوق است و من گاهي به تنهايي بوده ام . درد عزيزي است هجران . عاشق گريز پا مستحق فراق است .و من گاه رميده ام .  من نمي دانم ستاره چه مي خواهد . ستاره ي عزيزم  مرا ببخش كه از طرف تو حرف مي زنم . من نمي دانم  چه هدفي دارد . حتا اگر از من خسته شده باشد حق دارد . آخر من در حق او هم ظلم كرده ام . شكستن كوچكترين مجازات من است .

ستاره اين روزها مرا تنها گذاشته است . اما بايد بداند كه من فقط همان بام را      مي شناسم .بام اولين . بام روزهاي ارديبهشتي . بام گريه هاي بامدادي ،  بام خنده هاي عصرانه  وبام  روياهاي شبانه . از بامهاي ديگر ترس دارم . بالهايم طاقت خيانت ندارند. باور كن .

آري دوست دارم باورم كني كه بي تو بال كشيدن رنج بيكرانه اي است .

  

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 19:12 توسط کیوان و ستاره |

  •  

  من مشتعلم ، به يك نفس دود شوم

  آرام  بيا  و گرنه  نابود  شوم

  وارونه نشسته در نگاهت همه تن

   برهم نزني چشم كه  نابود شوم

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 16:19 توسط کیوان و ستاره |

   ستاره ی قشنگم    سال نو مبارک

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 10:25 توسط کیوان و ستاره |

 

کیوان ستاره بود

 

ما از نژاد آتش بودیم

همزاد آفتاب بلند اما 

 با سرنوشت تیره خاکستر

عمری میان کوره بیداد سوختیم

او چون شراره رفت

من با شکیب خاکستر ماندم

کیوان ستاره شد

تا برفراز این شب غمناک

امید روشنی را

با ما نگاه دارد 

 کیوان ستاره شد

تا شب گرفتگان 

 راه سپید را بشناسند 

 کیوان ستاره شد 

 که بگوید

آتش 

 آنگاه آتش است 

 کز اندرون خویش بسوزد 

 وین شام تیره را بفروزد

من در تمام این شب یلدا

دست امید خسته خود را 

دردستهای روشن او می گذاشتم 

من در تمام این شب یلدا 

 ایمان آفتابی خود را 

 از پرتو ستاره ی او گرم داشتم 

 کیوان ستاره شد

و در میان مردمک چشم من  نشست 

 

ستاره ی عزیزم  تولدت مبارک

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 16:49 توسط کیوان و ستاره |

  

سلامت نمی کنم  زیرا همیشه پیشم بوده ای . نزدیک ِ نزدیک .« اقرب من حبل الورید» . سلامت نمی کنم  چون همیشه در قلبت بوده ام  و  احساسات زیبا و ناگفتنی ات  را میزبانی کرده ام . در تمام  طول چند روز گذشته این جملات  و خیلی جملات دیگر  ، که پاک  فراموش کرده ام را   با خود مرور کرده ام . راستی چه باید بگویم ؟ آن چیست که می تواند ترجمان دل عاشقم  باشد ؟ می دانم همه را در فرصت های زخمی این تن گداخته ام  جا گذاشته ام  و جز اندکی باخود   نیاورده ام . اینها را ساعت سه بعداز ظهر نوشته ام . همین امروز پنجشنبه یازدهم بهمن ماه . ولی تحریرشان  از روز اولی بوده است  که بستری شدم . فقط یکشنبه  ساعت یک و نیم که دیگر نبودی . نبودی چون من هم  نبودم . لابد بیهوش بوده ام و کارد جراج لابلای اعضا و جوارحم به جستجوی عیب و علتهایم   می چرخید .و درست  همان موقع هردو ی ما نبودیم   . بعد که به هوش آمدم  تو هم آمدی . حی و حاضر،  بر بالین رنجورم . بادسته گلی از لبخند بر لبانت . همان موقع  داشتم  همین حرفها را باخودم  مرور می کردم . الان هوا ابری است . مثل دلم که همیشه ابری بوده است . مثل دلم  که یک هفته  است هم ابری و هم  بارانی است . نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده . نمی دانی چقدر وجودم  پاره  پاره  از درد فاصله  است .نمی دانی چقدر اشتیاق دیدنت را دارم ؛

سینه خوام  شرحه شرحه  از فراق / تابگویم  شرح  درد اشتیاق

 محال است گفتن  و سخت  است  شنیدن . همین  امروز ظهر حوالی  یازده و خورده ای بود که آوردندم  خانه . بازهم  تو بودی در آستانه دروازه ی  تنهایی ام ،  با دسته گلی از انتظار ، که توی درخشش زلال چشمهایت پر پر می شد  .  مثل همین الان که روبرویم ایستاده ای . با طره ای از گیسو که پای چشم راستت  نشسته.کنار میزی که دسته گلی رویش در حال پلاسیدن است .و گلدانی که آن طرف تر از تحمل غیرممکن گلهای پلاستیکی دارد می ترکد . تقابلی تثلیث گونه ساخته ای . من اینگونه تصور می کنم . شاید اشتباه کرده باشم .  سخت بود نوشتن اما خلوت بودن  خانه برای ساعتی اغوا کننده بود .به هر زحمتی بود  نشستم .و نوشته خود از قبل مهیا بود . انگشت هایم  دستور از قلبم می گیرند  و توان از  ذهنم که هنوز سبز سبز است  . کلمات سرازیر می شوند روی صفحه ی نمایشگر همانگونه که  دل می گوید .

« در پس آینه طوطی صفتم  داشته اند / آنچه استاد ازل گفت بگو می گویم »

و استاد ازل جز عشق هیچ نیست .  با خود می گویم در انتظار گذاشتنت هیچ روا نیست .

تلفن همراهم دست برادرم نبود . اول قصد کرده بودم  بسپارمش به  او . بعد گفتم نه .  خاموشش  کردم . اگر برای همیشه خاموش می شدم  هیچ خوبیت نداشت  دست کسی می ماند . در خلوت ما جای غیر نیست  .

 «مدعی خواست که آید به  تماشا گه  راز / دست غیب آمد و بر سینه ی نامحرم  زد »

و تو هم که تلفنت را واگذار کرده ای . هرچند که اگر داشتی هم ،  من نمی توانستم این همه که دردلم انباشته بودم  به  زبان تقریر کنم .

« گفته بود م چو بیایی غم دل با تو بگویم / چه بگویم که  غم  از دل برودچون تو بیایی »

اما خاموش نوشته ها یت  (تو بخوان آفها یت )را خواندم . اینها چه بودند که نوشته بودی ؟ این را بدان که من معصومانه تر از این حرفها خواهم مرد  . از خوابت نوشته بودی . آدمهای گرفتار  تعبیر خوابهایشان آرزوها و ترسهایشان است  . من  بسیار از  خوابهای خوب و بد  تورا دیده ام و سراسیمه  رمیده ام ،  که همه حکایت از ناکامی و امیدواری ام  داشته اند . چون  من هم مثل تو گرفتارم .

حالا آمده ام  خانه . با همان دردسرهای بیشماری که خبر داری . هفته ی آینده  تما ما  مرخصی استعلاجی خواهم بود . ولی اگر فرصتی شد ، خیلی دوست دارم  با هم صحبت کنیم .این  حداقل ممکن است . نه ؟

 "من نیازم  تورو هر روز دیدنه / از لبت دوست دارم  شنیدنه " .

 می دانم تو هم  حال و روز خوبی نداشته ای  . منو ببخش عزیزم . منو ببخش

 دوستت دارم 

 آن گونه که 

قطره ی آبی زلال  

 روی ی نازکای سبز   علفی 

  می بوسمت

آن چنان که

سبزی  پاک برگی

در سپیدای تن روشن برفی vآرآرام 

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 9:58 توسط کیوان و ستاره |